قهرمان ميرزا عين السلطنه

1388

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

بس قسم داد گوشه‌اى رفته حالا سؤالات مىكند و نياز مىخواهد دعائى بدهد . بند زيرجامه مىخواهد . مهر يا دستمال يا چيز ديگر مىخواهد دعا بخواند . ازبس زبان‌باز بودند و حيله‌باز به هزار زحمت خود را خلاص كرده چاقو را گرفت و دو سه مطلبى نوشت . آخر آنها گفت حالا شرط كن در مراجعت اگر با دماغ برگشتى انعامى بدهى . گفتم جانم را خلاص كن بسيار خوب ، البته خواهم داد . برخاسته فورا به‌جاى اول خود نشستم . نوبت به آن كم‌رو افخم الملك رسيد . حالا تماشا دارد . يكى جناب شيخ را مشغول كرده ديگرى فتح الممالك را مىپزد كه هرچه بدهى ده يك بردار . خود ملا هم با تعمق و تفكرى مشغول گرفتن طالع و جعليات است . هنگامه كرد . افخم الملك پول حاضر نداشت به فتح الممالك حواله نمود . بردندش به آن اطاق . هرسه اطرافش را گرفته يكى دعا مىنويسد ، ديگرى نصايح مىكند كه لباس مخمل نپوش ، تافته برمكن و آرام آرام چيزهاى ديگر كه مفهوم نشد . حالا پول مىخواهد دعا بدهد . هرچه افخم الملك را صدا مىكنم نمىگذارند و او هم پشت هم پول مىخواهد كه بدهد . بند زيرجامه گرفتند ، دستمال گرفتند ، معركه‌اى . آخر شيخ برخاسته دست افخم الملك را [ گرفت ] به اطاق آورد . مختصر دو هزار فتح الممالك داد چند قلمى نوشته . شيخ گفت دعاى شما نجس است نگاه نمىداريم . تندتند مىگفت خير ، نگاه نداريد خودم براى آقازاده نگاه مىدارم . آخر شرط كرديم كه دو هزار هم من داده دست بردارد . قبول كرد . تا پول گرفت بناى زبان بازى را گذاشت . هركس هم تندى مىكرد جواب مىداد حرف نزن . چنان ذكرت را مىبندم كه مادام العمر از لذت « 1 » . . . محروم باشى . افخم الملك را نجات داديم سراغ فتح الممالك رفت . براى او هم مختصر گرفت . شيخ متغير شد . يك مرتبه ملا گفت حالا وقت آن شد كه آشيخ فلان ترا بسته آسوده‌ات كنم . به رفيع السلطان گفت همه‌كاره هستى و هيچ‌كاره . خنده درگرفت . آخر به سليمان ميرزا رسيد . نگاهى به كتاب كرده گفت خيلى بختت خوابيده ، هيچ نيستى . مطلب صحيح ديگرى گفت و آن اين بود كه تا بيست و هفت سال ديگر عقل به سرت نخواهد آمد . مختصر حالا نمىگذارند برخيزيم ، آخر الامر به هزار مشقت بلند شديم . من چاقو را هرطور بود گرفتم اما دستمال را مخفى كرد . فتح الممالك هم ملتفت نشده بودند . هزار يهودى ديده بوديم اما به اين شيادى و حيله‌بازى ممكن نمىشود . اگر دو نفر مرد ابله يا چند نفر زن به گير آنها بيفتد تا زيرجامهء آنها را هم خواهند برد . يهوديها به جان نوكرها افتاده از آنجا به سراغ زنها ، جيب و بغل همه را خالى كردند .

--> ( 1 ) - در اصل بياض است .